خداحافظ رفقا.
گاهی وقتا از دستم در میره ... !
کل تعطیلات داره به درس و کار میگذره. تازه پنج شنبه باید برم شرکت رو یه پروژه کار کنیم و تا وقتی که تموم نشده برنگردیم خونه.
ای خدا.....!
ولی خدایی امسال نوروز خوبیه...دوسش دارم.
میدونم همه درگیرن و کسی سر نمیزنه ولی عیدتون مبارک.
سال خوببی رو براتون آرزو میکنم.
غصه م شد. بچه که بودیم چه حالی میکردیم از فرزی رد رانر...یادش به خیر!
بعدا اضافه شد :بابک میگه که گویا این کارتون به صورت سفارشی برای یکی از آقازاده ها ساخته شده...فرزند یکی از ثروتمندان دنیا!
فیلم خوبی بود. یه جورایی منو یاد کتاب "مثل آب برای شکلات" انداخت که نوشته ی لورا اسکوئیوله و اگر نخوندیدش توصیه میکنم فرصت رو از دست ندید.
آدم های خوش قلبی که به اطرافیانشون عشق میورزند و این عشق رو با درست کردن غذاهای خوشمزه و درجه یک به اونا نشون میدن.
آشپزی کردن اونا با عشق به خانواده به هم تنیده. و البته خانواده ای که عاشق اونان.
احساس جولی رو از نوشتن وبلاگ کاملا درک میکنم چون خودم هم مینویسم. البته نه به خوبی اون ولی خب حالا...
این که وبلاگت به درد یکی بخوره حس خوبیه و این که بازدید کننده داشته باشی یا این که حتی خیلی بازدید کننده داشته باشی...یک جور نویسندگی آنلاین!
آدم های این فیلم همه خوش قلب بودن به جز یکی دو نفر.
و آشپزی! چیزی که خیلی از ما ازش غافلیم. هنر استحصال یک خوراکی خوشمزه از چیزهای بدمزه که غیر قابل خوردنند!
خیلی از خانوما با آشپزی محبتشون رو به دیگران منتقل میکنند. این حس رو آقایون هیچ وقت تجربه نمیکنند حتی اگر آشپزی کنند. این رو درک میکنم چون خودم یه دخترم.
چند سال پیش نزدیک عید بنفشه (خواهرم) و رضا (شوهرش) اومدن ایران. اون موقع ها من هنوز خونه ی مامان و بابا بودم. برای عید شیرینی درست کرده بودم. رضا هی شیرینی میخورد و هی چشاشو میبست و میگفت : هو.....م عالیه. اصولا من از اول به خاطر خانواده م شیرینی درست میکردم. دیدن لذتشون از خوردن شیرینی هایی که من پخته م واقعا عالیه!
دقیقا مثل کتاب "مثل آب برای شکلات".
اونجا هم تیتا آشپزی میکرد چون میدونست اون غذا رو پسری میخوره که عاشقشه.
این دقیقا همون حس زنانه ایه که میگم آقایون هیچ وقت تجربه نمیکنند...اولین بار این حس رو تو مامانم دیدم.
در مورد فیلم نمیتونم بگم ولی کتاب "مثل آب برای شکلات" یک کتاب کاملا زنانه ست.
ممکنه الان خیلی از دوستان فمنیست شروع به داد و بیداد کنند که این چرندیات چیه که میگی ولی این واقعا چیزیه که دیدم و حس کردم.
به نظر من مهمترین بخش زندگی این افراد طرف مقابلشون بود که به کار اونا به چشم یک وظیفه نگاه نمیکرد بلکه این آشپزی کردن های مداوم و تجربه ی مزه های جدید یک لطف بود که قدرش رو میدونستن. این خیلی مهمه.
شاید فیلم از نظر فنی فیلم خوبی نباشه و حتی این حس رو کامل منتقل نکرده باشه ولی تو این وانفسای فیلمای تخیلی و اکشن که همه عین همند فیلم متمایزیه. و البته کتاب هم که گفتم یکی از بهترین کتاباییه که میتونم به کسی توصیه بکنم پس فرصت رو از دست ندید!
پرده ها رو دادم خشکشویی، رو تختی رو هم، پتو رو هم، ملافه ها رو هم...
گلیمم رو ولی ندادم قالیشویی. تمیزه.
امروز میخوام شیشه ها رو تمیز کنم.
گردگیری آشپزخونه هم هست. از سه شنبه شیرینی هم میپزم. هم برای خودم هم برای مامان و بابا. البته من که مهمون زیادی ندارم ولی خب حالا ...
امروز باید بگم امیر بهادر (داداش بزرگم) آرد بخره. بابک بلد نیست آرد بد بهش میفروشن.
خونه م فعلا حسابی خالیه اما تا چند روز دیگه هم پر میشه هم برق میزنه.
تا بعد.
حیف دوستیمون نبود؟ حیف نبود اون همه مسخره بازی که هر روز در میاوردیم و میخندیدیم؟
چه طور دلت اومد؟ چرا؟
مگه من دوستت نبودم؟ مگه نگفتی که من برات یه دوست با ارزشم؟ پس چرا؟ چرا؟
چرا این کار رو کردی وقتی میدونستی که کسی که عاشق دوستش بشه خیانت کرده؟
چرا به دوستیمون خیانت کردی علی؟ چرا؟
دلم برای روزای خوبی که با هم داشتیم تنگ میشه...چون تو نمیخوای هم رو ببینیم...سختته!
دلم برای همه ی اون روزا تنگ میشه علی.
همه چیز رو خراب کردی.
لعنت به تو علی!
الان یه کم عجله دارم و به همین دلیل فرصت نیست که براتون از سفرم بگم ولی . . .
دوستان من!
من ازتون خواستم نظرتون رو بگید که من چه کار کنم با این بنده ی خدا ولی هیچ کس هیچی نگفته بود!
من هم مجبور شدم به شیوه ی خودم عمل کنم.
تا بعد . . .
همین الان یه ایمیل به دستم رسید که حاوی ابراز پشیمانی و ندامت بود از فعل مرتکب شده به صورت خیلی شدید!
فکر میکنم بنده ی خدا تمام غرورشو گذاشته زیر پاش.
ازم خواسته قبل از شروع مجدد کار جوابشو بدم وگرنه...
به نظر شما چه کار کنم؟جوابشو بدم یا این که منتظر بمونم ببینم اون وگرنه... چیه؟
خیلی دلم میخواد بدونم اون وگرنه... چیه ولی از یک طرف هم نمیتونم منتظر بمونم. طرف این قدر کله شق هست که هر کاری ازش بر بیاد. میترسم تو شرکت تابلو بازی در بیاره.
حقیقتش اینه که به خاطر کاری که کرد (ببخشید که نمیگم، رازه!) ناراحت نشدم از دستش فقط خواستم...نمیدونم...خواستم یه جوری بهش بفهمونم که بهتره تو این موضوع دخالت نکنه. دروغ چرا...وقتی ناراحته قیافه ش خیلی باحال میشه (چه دلم سنگه نه؟) خواستم این قیافه رو هم ببینم نمیدونستم که این جوری میشه...
نمیدونم چه کار کنم.
نظرتون رو حتماً بگید. از سفر که برگشتم یه برایند میگیرم ببینم چی میشه.
موفق باشید!